یه روزی اینجا رو میخرم و بازسازیش میکنم. توی حیاطش درخت خرمالو و نارنج میکارم و توش "زندگی" خواهم کرد.
هر روز صبحم رو با نوشیدن قهوه در ایوان نیم دایره کوچکش شروع خواهم کرد. عصرها هم قبل از برگشت به خونه لخ لخ کنان میرم باغ نگارستان و یکی دو ساعت اونجا میشینم.
معشوق هم که نزدیک به اینجا، صبح رفتنه و عصر برگشته میبینمش دلم باز میشه.
یک روز تمام این کارها رو میکنم.

پ. ن: مدت هاست خسته ام. اتفاقات یک سال اخیر انرژی زیادی از من برد. احتیاج به یک مدت زندگی بی مشغله و تمدد اعصاب طولانی به شکل سفر دارم. خب این چیزیه که ممکن نیست.
این روزها عصر که میشه لپ تاپ و متعلقاتش رو میندازم توی کوله، کوله ام رو میندازم رو دوشم و میرم باغ نگارستان. سه چهار ساعتی در خنکا و لطافت هوای اونجا میشینم،(باورش سخته این جای دنج و باصفا وسط بهارستان شلوغ و پردود باشه.) نوشیدنی ای یا خوراکی ای میخورم و به کارهام میرسم. همین چند ساعت تمدد اعصاب خوبی به همراه داره. آخر شب هم به زور از اونجا بیرونم میکنن که پا شو برو دیگه میخوایم ببندیم اینجا رو! 
جایی آدم باید داشته باشه برای تبدیل ساعت های بی صفای روز به ساعتهای زیبا و دل انگیز. نگارستان برای من این نقش رو داره. پاتوق طور شاید.
این خونه آینده منم توی کوچه کناری باغ نگارستانه.
برچسب:
نویسنده: روژان کریمیان