هر دفعه والدین گرامی میان اینجا، خاله جان! یادشون می افته که دلشون میخواد بیان دیدن خونه من و کادو بیارن.
به مامان میگه بیایم اونجا هم شما رو ببینیم هم کادو بیاریم.*
البته خدایی نکرده فکر نکنید میاد برای دلخوشیا، میاد برای فضولی و حرف درآوردن.
منم همون دفعه اول گفتم بگو به خودم بگن میخوان بیان اینجا.
بعد پیغام پسغام رسید که من میخوام برم خونه اینا انگار مشتاق نیستن. خونه خریده میخوام کادو ببرم و...
دفعه پیش مامان گفت خاله ناراحته؛ گفتم بیخود ناراحته. اینجا خونه منه نباید به شما بگه میام. زنگ بزنه به خودم بگه میخوایم بیایم. دوباره چیزی گفت بگو من اونجا مهمونم صاحبخونه یکی دیگهس. همون جور که خونه بقیه میخوای بری زنگ میزنی با صاحب خونه هماهنگ میکنی اینجا زنگ بزن با صاحب خونه هماهنگ کن.
* انگار مامان من خودش خونه زندگی نداره، باید جای دیگه برن ببیننش! خاله جان حدود 8 ساله نرفته ولایت ما. قبلشم 12 سال نرفته بود. دایی هامم تا چند ماه پیش که برای فوت عموجون رفتن ولایت 15 سال بود خونه والدینم نرفته بودن. حالا اون 15 سال پیش برای چی رفته بودن؟ فوت مادربزرگم! هیچ کدوم از خواهر برادرهای مامانم زحمت این که حداقل دو سه سال یه بار یه سفر برن ولایت ما دیدن خواهرشون رو به خودشون نمیدن. تا هواپیما نبود بهونه شون این بود راه دوره اگه فرودگاه داشت شهرتون میاومدیم. فرودگاه دار هم شد شهرمون و اینا به جز 2 دفعه مراسم ختم برای دیدن خواهرشون نرفتن. کلن دایی هام و خاله م توی 23 سال گذشته هر کدوم 3 بار رفتن ولایت ما.
پ. ن: خاله مذکور اینیه که اینجا نوشتم
برچسب:
نویسنده: روژان کریمیان